قصه ميهمان ستاره
ستاره كوچولو از پنجره ي اتاقش بيرون را نگاه كرد.
آسمان از نور ماه روشن بود و گندم ها همه از تشنگي خوابشان برده بود. خشك سالي آمده بود. ستاره مي دانست كه وقتي كه
ابرها به آسمان نيايند، باران هم نمي بارد و وقتي باران نبارد، همه ي گياهان تشنه مي مانند، آن وقت است كه خشك سالي مي آيد.
ستاره كوچولو خشك سالي را دوست نداشت. اما مدت ها مي شد كه نه ابري در آسمان بود و نه باراني روي زمين. ستاره غمگين بود. او مي دانست كه گندم ها تشنه هستند، پس به ماه نگاه كرد و گفت:
- ماه مهربان، نمي تواني از آن بالا ابر ها را صدا كني؟
نمي تواني نشانه ي ما را به آن ها بدهي؟ نمي تواني از آن ها خواهش كني به ما سري بزنند؟ مي داني، همهي گندم ها تشنه هستند.
ماه گفت:
- مي دانم، اما كاري از دستم ساخته نيست.
ستاره كوچولو پرسيد:
- چرا؟
ماه جواب داد:
- براي اين كه ابرها آن قدر دور هستند كه صداي مرا نمي شنوند.
- پس خودت كاري بكن!
ماه كه به فكر فرو رفته بود، گفت:
- من...نمي توانم. اما...
ستاره كوچولو با تعجب پرسيد:
- اما چي؟
- ستاره كوچولو، مي تواني برايم يك رخت خواب پهن كني؟
ستاره كوچولو با شتاب در را باز كرد و خارج شد.
چند قدم به سمت گندم زار رفت و از ماه پرسيد:
- گفتي چه كار كنم؟
ماه گفت:
- جلوتر بيا تا بگويم.
ستاره كوچولو به ماه نگاه كرد و گفت:
- چه بازي قشنگي!
چند قدم جلوتر رفت.
ماه گفت:
- جلوتر بيا!
ستاره كوچولو خنديد و چند قدم جلوتر پريد.
ماه به دقت زمين را نگاه كرد و گفت:
- باز هم جلوتر بيا.
ستاره كوچولو قدم قدم شمرد و جلو رفت،يك،دو،سه،... بعد به ماه نگاه كرد و ايستاد.
ماه گفت:
- حالا براي من يك رخت خواب پهن كن.
ستاره كوچولو پرسيد:
- كجا؟
ماه جواب داد:
- همان جا، روي همان خاك هاي نرم.
ستاره كوچولو خوش حال شد و با انگشتش روي زمين يك دايرهكشيد. بعد با دست هاي كوچكش با سرعت شروع به كندن زمين كرد.
كند و كند تا نوك انگشت هايش تر شد؛بعد هم آرام آرام كف دست هايشخيس شد و پس از آن همه ي گودال پر از آب شد.
ديگر لازم نبود كه ستاره سرش را به طرف آسمان بچرخاند و اين خبر خوش حال كننده را به ماه بدهد.
ماه كناره ستاره در ميان آب هاي گودال نشسته بود.
گندم ها با شادي به آن ها نگاه مي كردند.