تبليغاتX
پر پرواز

پر پرواز

پریسا ملک زاده

داستان سايه در بهار

داستان سايه در بهار


كوچه ي بهار، كه پهن تر از همه ي كوچه هاي شهر بود، درخت هاي سر سبزي داشت كه سايه اي بلند و دوست داشتني بر آن انداخته بودند.

مش اكبر كه دكان ميوه فروشي داشت و در اين محل پير شده بود، تعريف مي كرد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 3:17  توسط پریسا ملکزاده  | 

دخترک زیبا

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 0:17  توسط پریسا ملکزاده  | 

عکس دخترک

  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 0:13  توسط پریسا ملکزاده  | 

مرگ برگ

 

مرگ برگ


عصر،

عصر پاييز است.

آن چه ديده مي بينيد،

قصه اي غم انگيز است:

مرگ بار،

مرگ برگ.

سبز كامي ديروز،

ذره ذره مي ميرد.

دل ز غصه مي گيرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 11:55  توسط پریسا ملکزاده  | 

شعر يك قصه

 

يك قصه:


نور ماه،

رقص برگ،

رقص آب.

هو هو هو.

رقص باد.

يك تصوير، يك جادو،

در مهتاب.

رقص ماه، نارنجي.

رقص برگ،نارنجي.

رقص آب، نارنجي.

چشمانم، دريايي.

هو هو هو، لالايي.

باغ خواب نارنجي.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 11:46  توسط پریسا ملکزاده  | 

نياز به پاكيزگي و سلامتي

نياز به پاكيزگي و سلامتي

اگر بدن را پاكيزه نگه داريد، كم تر بيمار مي شويد و بهتر رشد مي كنيد.

قبل از خوردن غذا حتما دست هايتان را با آب و صابون بشوييد.

بعد از خوردن غذا و شب ها قبل از خواب - حتما دندان ها را مسواك بزنيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 11:26  توسط پریسا ملکزاده  | 

خانه ي پاييزي

 

خانه ي پاييزي


 اين خانه سرد است.

در جاي جايش،

رنج است،

درد است.

گرما اگر هست،

داغ دل ما است.

نه همزباني،

نه آشنايي،

آتش كجايي؟

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 5:53  توسط پریسا ملکزاده  | 

درد در تنهايي

 

درد در تنهايي


شب، هراس انگيز است.

درد،

از پاي در آورد مرا،

دل من پاييز است.

صبح، دور است و پزشك،

راه را گم كرده.

خانه خالي است،

دوايي هم نيست.

به جز از هو هوي باد پاييز،

همصدايي هم نيست.

كاش يك شب پره بود،

توي تنهايي من پر مي زد.

كاش آوازي بود،

يا كسي در مي زد.

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 3:52  توسط پریسا ملکزاده  | 

نقش و رنگ و فصل

 

نقش و رنگ و فصل


خدا بود آن كه برگ آورد.       خدا بود آن كه باران داد.

                                                        و از او،

 

بر تن هر فصل،                    نقش ديگريافتاد:

زمستان سفيد، اما،               در آن،آواز باران، سبز؛

و زير پوشش برفي،               همه خواب درختان،

                                                          سبز.

 

و بعد از آن بهار آورد.             بهاري با هزاران سبز؛

و تابستان پر باري به بار آورد؛     و رنگارنگي پاييز را،

                                     زيباتر از فصل بهار آورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:42  توسط پریسا ملکزاده  | 

آينده

 

آينده


باغ، اي باغ قشنگ،                    باغ، اي مادر گل،

باغ، اي رنگارنگ.            كاش مي دانستي، 

 

تك سواري هم از اين باغ گذر خواهدكرد،

           تك سواري كه قدم هاش، هراس انگيز است.

    

                                        اسم او " پاييز" است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:37  توسط پریسا ملکزاده  | 

قصه ميهمان ستاره

 

قصه ميهمان ستاره


ستاره كوچولو از پنجره ي اتاقش بيرون را نگاه كرد.

آسمان از نور ماه روشن بود و گندم ها همه از تشنگي خوابشان برده بود. خشك سالي آمده بود. ستاره مي دانست كه وقتي كه

ابرها به آسمان نيايند، باران هم نمي بارد و وقتي باران نبارد، همه ي گياهان تشنه مي مانند، آن وقت است كه خشك سالي مي آيد.

ستاره كوچولو خشك سالي را دوست نداشت. اما مدت ها مي شد كه نه ابري در آسمان بود و نه باراني روي زمين. ستاره غمگين بود. او مي دانست كه گندم ها تشنه هستند، پس به ماه نگاه كرد و گفت:

- ماه مهربان، نمي تواني از آن بالا ابر ها را صدا كني؟

نمي تواني نشانه ي ما را به آن ها بدهي؟ نمي تواني از آن ها خواهش كني به ما سري بزنند؟ مي داني، همهي گندم ها تشنه هستند.

ماه گفت:

- مي دانم، اما كاري از دستم ساخته نيست.

ستاره كوچولو پرسيد:

- چرا؟

ماه جواب داد:

- براي اين كه ابرها آن قدر دور هستند كه صداي مرا نمي شنوند.

- پس خودت كاري بكن!

ماه كه به فكر فرو رفته بود، گفت:

- من...نمي توانم. اما...

ستاره كوچولو با تعجب پرسيد:

- اما چي؟

- ستاره كوچولو، مي تواني برايم يك رخت خواب پهن كني؟

ستاره كوچولو با شتاب در را باز كرد و خارج شد.

چند قدم به سمت گندم زار رفت و از ماه  پرسيد:

- گفتي چه كار كنم؟

ماه گفت:

- جلوتر بيا تا بگويم.

ستاره كوچولو به ماه نگاه كرد و گفت:

- چه بازي قشنگي!

چند قدم جلوتر رفت.

ماه گفت:

- جلوتر بيا!

ستاره كوچولو خنديد و چند قدم جلوتر پريد.

ماه به دقت زمين را نگاه كرد و گفت:

- باز هم جلوتر بيا.

ستاره كوچولو قدم قدم شمرد و جلو رفت،يك،دو،سه،... بعد به ماه نگاه كرد و ايستاد.

ماه گفت:

- حالا براي من يك رخت خواب پهن كن.

ستاره كوچولو پرسيد:

- كجا؟

ماه جواب داد:

- همان جا، روي همان خاك هاي نرم.

ستاره كوچولو خوش حال شد و با انگشتش روي زمين يك دايرهكشيد. بعد با دست هاي كوچكش با سرعت شروع به كندن زمين كرد.

كند و كند تا نوك انگشت هايش تر شد؛بعد هم آرام آرام كف دست هايشخيس شد و پس از آن همه ي گودال پر از آب شد.

ديگر لازم نبود كه ستاره سرش را به طرف آسمان بچرخاند و اين خبر خوش حال كننده را به ماه بدهد.

ماه كناره ستاره در ميان آب هاي گودال نشسته بود.

گندم ها با شادي به آن ها نگاه مي كردند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:36  توسط پریسا ملکزاده  | 

اما برگ

 

اما برگ


باد،

مي گردد،

مي رقصد،

مي رقصاند.

باد،

شاد است،

كه در باغ چنين مي خواند.

شاخه،

همبازي شاد باد است.

شاخه،

از بارش باران شاد است.

برق،

خنده اي رويايي است،

مي درد پرده ي تاريكي را،

لحظه اي ، زيبايي است.

برق،

نور افشان است.

ميوه ي شادي او باران است.

رعد،

آن قهقهه ي خنده ي برق،

پاي مي كوبد و از خوش حالي،

باز هم غران است.

برگ،

اما برگ،

برگ را مي بيني؟

غمگين است!

برگ از مادر، دور افتاده،

غمگين او سنگين است.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 15:49  توسط پریسا ملکزاده  | 

     گاهي بر اثر بارندگي هاي شديد سيل به خانه ها و زمين هاي كشاورزي آسيب هاي زيادي وارد مي كند.

 

      آب زمين را بيش تر تغيير مي دهد يا باد؟چرا؟ آب - چون بيشتر با سطح زمين تماس دارد و نيروي آب هم بيشتر است.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 11:31  توسط پریسا ملکزاده  | 

لحافي از گلبرگ

 

لحافي از گلبرگ


پروانه نشست روي گل،

گل خنديد.

با رقص دو بال ساز زد،

گل رقصيد.

باد آمد،

سوز سرما آورد.

پاييز نبود،

با خود آن را آورد.

باد آمدو رفت،

سرد شد تن پروانه.

گل،

گلبرگش را به روي پروانه كشيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 5:50  توسط پریسا ملکزاده  | 

خواب سبز

 

خواب سبز


اين جا سبز،

آن جا سبز.

جنگل سبز،

دريا سبز.

حتي خواب هم سبز است.

رقص آب هم سبز است.

اما من مي جويم،

يك رنگ بهتر را.

رنگي مهتابي را،

نارنجي،

آبي را.

گل خوب است.

گل خوش بو است.

بوي باد،

-       خوب است –

 بوي اوست.

باد آمد،

گل خنديد.

از شادي، گي رقصيد.

" خوش بويي " ، جانش بود،

گل با مهر،

جانش را بر او داد.

اما باد،

در پاسخ،

يك كار ديگر كرد،

گل را با باد، پر پر كرد!

مثل آرزو، خوبي.

مثل قصه، شيريني.

مثل شعر، زيبايي.

مثل باغ پاييزي،

گونه گونه، رنگيني.

مهرباني از چشمت،

 مهر و ام مي گيرد.

مثل آرزو هستي،

مثل خواب مي ماني.

چون زلال دريايي،

مثل،آب مي ماني.

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 18:47  توسط پریسا ملکزاده  | 

ريشه ي گياهان و آب

ريشه ي گياهان و آب ٬ ذره هاي خاك را به هم مي چسبانند و نمي گذارند كه باد آن ذره ها را ببرد.

اگر زمين گياه نداشته باشد ٬ خاك خوب آن ٬ زودتر از بين مي رود و ديگر ٬ براي كاشتن گياهان مناسب نخواهد بود.

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 11:30  توسط پریسا ملکزاده  | 

نياز به غذا

نياز به غذا

به اندازه ي كافي غذا بخوريد.

ميوه - سبزي و شير بخوريد.

غذا هاي خيلي شيرين و چرب يا خيلي شور نخوريد. اين غذا ها براي بدن ضرر دارند.

غذا ي روزانه و هفتگي شما بايد گوناگون باشد.

هر كدام از شما وقتي به دنيا آمديد كوچك و سبك بوديد. اما در چند سال گذشته - بزرگ تر و سنگين تر شديده ايد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 11:28  توسط پریسا ملکزاده  | 

نياز به ورزش و استراحت

نياز به ورزش و استراحت

هر روز ورزش كنيد. ورزش و بازي بدن ما را قوي مي كند.

بدن شما به استراحت كافي نياز دارد. خستگي زياد و خواب كم - براي بدن ضرر دارد. پس بايد به اندازه ي كافي بخوابيد.

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 11:26  توسط پریسا ملکزاده  | 

حرم رضا

حرم رضا (ع)


غرق نور است و طلا گنبد زرد رضا

بوي گل٬ بوي گلاب مي رسد از همه جا

مثل يك خورشيد است مي درخشد از دور

شده از اين خورشيد شهر مشهد پر نور

چشم ها خيره به او قلب ها غرق دعاست

بر لب پير و جوان يا رضا رضا رضاست

اي خدا كاش كه من يك كبوتر بودم

روي اين گنبد سبز شاد مي آسودم

مي زدم بال و پري دور تا دور حرم

از دلم پري زد ماتم و غصه و غم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 14:50  توسط پریسا ملکزاده  | 

بچه ها به صف

بچه ها به صف


با شروع مهر٬ زندگي گرفت زنگ مدرسه

مي رسد به گوش٬ زنگ مدرسه٬ دنگ و دنگ ودنگ

با طلوع مهر٬ دنگ و دنگ و دنگ

مي دهيم پيام سعي بي دريغ

جستجو مدام٬ كار بي درنگ

بچه ها به صف٬ درس مدرسه

مثل سنگر است٬ هر كه در اين ميان

پر توان تر است٬ اوست مرد جنگ

در ره هدف٬ راه علم و دين

شادمان به پيش٬ پا به پاي هم

پر توان به پيش٬ با صداي زنگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 14:49  توسط پریسا ملکزاده  |